تبليغاتX
دالان بهشت

کوکو...کوکو
یه شب قرار بود با دوستام بریم بیرون. به شوهرم گفتم من ساعت 12 خونه هستم. قول میدم.
اون شب نفهمیدم چه جوری وقت گذشت مشروب هم خورده بودم ساعت 3 بود که رسیدم خونه.
همچین که درو باز کردم ساعت دیواری شروع کرد: کوکو...کوکو....کوکو
یهو یادم افتاد شوهرم ممکنه بیدار شده باشه واسه همین منم 9 دفعه دیگه گفتم: کوکو کوکو....کوکو.............کوکو
خیلی به خودم افتخار کردم که این راه حل رو پیدا کرده بودم در این حالت مستی.. 3تاساعت 9 تام من میشه ساعت 12
صبح روز بعد شوهرم پرسید چه ساعتی اومدی دیشب؟
گفتم 12 اومدم. اونم اصلا به نظر عصبانی نیومد.
بعدش گفت: ما یه ساعت نو لازم داریم.

پرسیدم: چرا؟

گفت: آخه دیشب ساعت 3   ۳دفعه گفت کوکو...کوکو..کوکو...بعد گفت:اه 4تا کوکوی دیگه کرد. بعدش گلوشو صاف کرد 3تا کوکوی دیگه. بعد خندید 2تا کوکوی دیگه.آخرشم پاش گرفت به میز خورد زمین

                                                

+ نوشته شده توسط دزیره در پنجشنبه 14 آبان1388 و ساعت 9:56 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط دزیره در پنجشنبه 26 شهریور1388 و ساعت 10:45 قبل از ظهر |

لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم تمام هستیم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند...

                                   

+ نوشته شده توسط دزیره در پنجشنبه 26 شهریور1388 و ساعت 10:22 قبل از ظهر |
ای کاش

فریاد انقدر بیصدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست

                     

+ نوشته شده توسط دزیره در پنجشنبه 26 شهریور1388 و ساعت 10:21 قبل از ظهر |
صدبار به سنگ کینه بستند مرا
از خویش غریبانه گسستند مرا
گفتند همیشه بی ریا باید زیست
آینه شدم باز شکستند مرا
              
+ نوشته شده توسط دزیره در پنجشنبه 26 شهریور1388 و ساعت 10:18 قبل از ظهر |
خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه میباره.
به کسی توجه نمیکنه از کسی خجالت نمیکشه میباره و میباره و  
اینقدر میباره تا آبی بشه آفتابی بشه  

کاش!کاش میشد مثه آسمون بود وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی بشی

                                    

+ نوشته شده توسط دزیره در سه شنبه 10 شهریور1388 و ساعت 11:34 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط دزیره در جمعه 30 مرداد1388 و ساعت 11:32 بعد از ظهر |
واسه شکستن یه دل فقط یه لحظه وقت می خواد.اما واسه اینکه از دلش در بیاری شاید هیچ وقت فرصت نداشته باشی...
میشه مثل یه قطره اشک بعضی ها رو از چشمت بندازی ، ولی هیچ وقت نمی تونی جلوی اشک وبگیری که با رفتن بعضی ها از چشمت جاری میشه.

                                                   

+ نوشته شده توسط دزیره در جمعه 30 مرداد1388 و ساعت 1:22 بعد از ظهر |

خـــــــــــــــــــــــداوند یک شخص نیست بلکه تنها تجربه ای است
که تمام هستی را به پدیده ای مبدل می سازد ، تنهایی او مطرح نیست
او با زندگی می تپد ... !
با زندگی که دارای ضربان است  .
لحظه ای که دریابی دل هستی می تپد

خــــــــــــــــــــــدا را کشف کرده ای

                                     

+ نوشته شده توسط دزیره در جمعه 30 مرداد1388 و ساعت 1:20 بعد از ظهر |

به او بگویید دوستش دارم

به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد

به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم

به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است

به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق

ودلش به زلالیه باران است

به او که برای من مینویسد

مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق

به او بگویید دوستش دارم

به او که قلبش به وسعت دریاییست

که قایق کوچک دل من درآن غرق شده

به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد

و چشمهایم به را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

به او بگویید دوستش دارم

به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم

به او که عمق نگاهش را میفهمم

به او بگویید دوستش دارم

به او که گل همیشه بهارمن است

به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است

و

به او که عشق جاودانه من است...

                                           

+ نوشته شده توسط دزیره در سه شنبه 27 مرداد1388 و ساعت 8:54 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM